تبليغاتX
درختان ایستاده می میرند -

 
 

 

  

سلام
برای سومين بار اومدم
مثل هميشه با دو سپيد

شعر اول رو 2 سال پيش، يا بهتر بگم اولين شعر سپيدی بود که کار کردم
و شعر دوم رو به مناسبت 14 سالگيم که البته يه ساله ديگه مونده بهش برسم، گفتم

 

بخونيد و حتا کوچک ترين نظری که داريد بنويسيد

 

تا دوباره

 

 

 

 


1)

 

ضجه هايی که بر تار و پود سينه ام چنگ می زنند


ديگر


بر پرده های گوش اين شهر ماسيده اند


در هوا معلق است


اشک هايی که هر شب


از ترس کابوس گريستن


 مي گريند


عجيب است ازدحام بغضی که دارد


گلويم را پاره مي کند

 

کلافه می شود اين کوچه


وقتی ماتم بر ديوارهايش خشت مي شود


و من

 

الهام گرفته از عابر اين کوچه ام


که گريه هايم را مي خندد و


سپيدهايم را سياه مي کند

 

                                                                     سارا گرجی۱۳۸۳
 


2)

 

گول اين عدد لعنتی را نخور


اگر تمام چهارده سالگی ام را بخوابی


تعبيری از عروسک نمی دهد


اين بوی شير نيست که از دهانم بلند می شود


تفکيک فلسفه ای ست


از چراهای من وچون های بزرگ بچه گانه ات

 

من بچه نيستم


آتش از بزرگی تو بلند می شود

 
تا بازی ام کني


مثل تمام عروسک هايی

 
که بازی شان نکردم

 

بچگی ام را بگذار پای بزرگی ات


دست های کوچکم فقط چفت دست های تو می شود

 
اگر


گول اين عدد لعنتی را نخوری

 

                                                                            سارا گرجی۱۳۸۵

 

         
   

 



شنبه هفدهم شهریور 1386 |